...تو اتاق خودممتوی جامخونه پدری..... و به خاطراتم فکر می کنم .... و به حالمکه خرابمکه خسته ماما هنوز شوق قدم زدن زیر بارون توی وجودمهحتا اگه یاری نباشه به وقت دیوونگی هامحتا اگه توی این خیابون فقط من باشم و منخودم باشم و دلتنگی هام .... و به فردا فکر می کنم به اینکه چقدر کار نکرده دارم که نمی دونم می تونم انجام شون بدم یا می مونن رو دست و دلم ...... و به فرداهایی دورتر می اندیشم، زمانی که نیستم زمانی که میرم زیر خاک و دیگه جونی ندارم تا بنویسم و بنویسم و بنویسم....تا بخندم و بخندم و بخندم تا بخورم زمین تا دوباره بلند شم تا دوباره و دوباره تا توقف همه چیز قطع ضربان قلب و نقطه. بدون سر خط.اون موقع است که همه پای این کلمه ها می شینن تا کشف کنن یه همچین شبی وسط پاییز چی شده و چی بهم گذشته که این پست و گذاشتمولی می دونی رفیق، اینقدرا هم ساده نیستکشف کردن سخته.امروز جمعه است. آخرین جمعه آبان ۹۹من بی کسی خودمو کشف کردم ..راستی، سلام!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل ایمانی
تاريخ: سه
شنبه
7 تير
1401 ساعت: 6:50